بازی های ناشیانه

رویای شیرین ٤ ماهگیت در دستان مهربان پدر
مامانی امروز بیش از اندازه حرفای ننه من غریبم زدم حالا از بازهای شیرین شما که خیلی وقته میخوام بنویسم رو میگم که به قول یزدیها دلت خش شه : شما با بابا وحید یه بازی میکردین به اسم غیب شدن و اینطوری بود که بابا یه وردی میخوند و ما وانمود میکردیم که شما رو نمیبینیم و فقط صداتو میشنویم و جالب اینه که باور میکردی شایدم اینطور وانمود میکردی تا اینکه بعد از یه مدتی ورد رو یاد گرفتی و روی من پیاده کردی که در کمال تعجب متوجه شدی غیب شدنی در کار نیست ولی نمیدونم چرا (شاید برای حفظ غرور کوکانه ت ) وانمود کردی که منو نمیبینی .
قایم باشک یا به قول بچگی های خودمون قایم موشک بازی کردنت که بدجوری تماشایی بود اون موقع ها که خیلی کوچک بودی فقط گرفتن چشمای خودت کافی بود که فکر کنی هیچ کس نمیبینتت بزرگتر که شدی میگفتی بابا من میرم تو کمد یا زیر در ( که منظورت پشت در بود) بیا پیدام کن حالا خدا رو شکر میای از من میپرسی کجا قایم شم و اعلام نمی کنی کجا می خواهی قایم شی



بازی های ناشیانه
